حسودی میکنم....!!!

 
 
حسودی می کنم
به تو و زمان

که هر دو

دست در دست هم

از من می گذرید

 

 

 

از تنهایی خسته ام...!!!

 

دیگر از تنهایی خسته شده ام

به کلاغها زیرمیزی میدهم

تا قصه ام را تمام کنند.

 

 

چقدر داغ بود...!!!

 

سر میز شام

یاבت ڪـﮧ مے افتم بغض مے ڪنم

اشڪ در چشمانم حلقـﮧ زنـב

هــمـﮧ متعجب نگاهم مے ڪننـב

لبخنـב میزنم و میگویــــــــم


چقـבر בاغ بوב
 
 
 این روزها

 
 
این روزها حالم خوب است
خوب ِ خوب !!
نه نشانی از دلتنگی نه روزنی از سیاهی
و نه وسوسه ای از دل بسـتگی! ! !
نوشتنم را بهانه ای نیست
جز گفتن این که "من"
بعد از "تو"
به هیچ "او"یی

اجازه "ما" شدن نداده ام

 

 

  

 

 

مشکل از جایی شروع میشه که …دلتنگ کسی باشی که

 

 نیست،حوصله کسی رو نداشته باشی که هست...