خـــــــــــــــــــــدا

میسپارمت به خدا..!!!!
خدایی که هیچ گاه نخواست تورا به من بسپارد!
خواب...

هنوزم منتظرم
وسط یک شب بارانی
که از شدت تب عرق کرده ام
بیدارم کنی و
بگویی
چیزی نیست
خواب میدیدی....
او.....

حرف " او " که می شود....
" من " چقدر ناشیانه.....
ادعای بی تفاوتی می کنم....
بهانه...

شیرین بهانه بود !
فرهاد تیشه میزد
تا نشنود صدای مردمانی که
در گوشش میخواندند.....
دوستت ندارد.....
+ نوشته شده در جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱ ساعت 7:58 PM توسط آوا
|