همه میگفتند یکی هست ...
اما هیچکس یکی را ندید...
یکی بود ... یکی نبود...
یکی اینجا بود ....
یکی آنجا بود ....
یکی همه جا بود
همه چیز در یکی بود و یکی در همه چیز
یکی ...
یکی...
یکی ...
امایک روز یکی از یکی ها ، یکی را دید و او را نشناخت!
پس یکِ دیگرش خواند و از آن روز بود که یکی با یکی ، یکی نشد .
دوتا شد و دو تا چهارتا و چهارتا چهل تا و اینطور شد که یک، یکدیگر شد !!
+ نوشته شده در جمعه ۱ دی ۱۳۹۱ ساعت 8:2 PM توسط آوا
|