گفـتـی : نفــریـن میکـنـی..!؟
گفتـــم : نــه... امـــا از خـــدا میخـــوام هیچـکس ، انـــدازه ی من دوسـتت نــداشتـه
بــاشــه ....!
و مطمئن باش همینطورم هست...
گرچه با رفتنت نشون دادی که لیاقتشو نداشتی...!!!
گفـتـی : نفــریـن میکـنـی..!؟
گفتـــم : نــه... امـــا از خـــدا میخـــوام هیچـکس ، انـــدازه ی من دوسـتت نــداشتـه
بــاشــه ....!
و مطمئن باش همینطورم هست...
گرچه با رفتنت نشون دادی که لیاقتشو نداشتی...!!!
چه سخت است تشییع عشق روی شانه های فراموشی،
وقتی میدانی پنج شنبه ای
نیست تا رهگذری بر بی کسی فاتحه بفرستد

همیشه که باشی خسته میشوند.... ــــــ ....
مردمانی که اگر نباشی میگویند.......بـــــ ـ ـی معرفتی

دلگیرم...
سرمای دوری ات خانه ام را سیاه کرده است
دودکش ها نفس شان از جای گرم بلند می شود

اگه یه وقت تنها شدی اینو بدون که خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش


گناهش گردن خودت


روز اول شوخـــی شوخـــی جدی شد . . .
شوخــی ترین جــــدی عمرم دوسـت داشتن تـو بود . . .
و جــدی تـــرین شــوخــی عـــمرم از دســـت دادن تــــــــــــو. . .

اذان صبح آوایی ست که همگان آن را
می شنوند اما فقط آنهایی که اهل قیامتند به پا می خیزند
حرف هــایــم بـﮧ قرن هـا پیـش بـاز مے گــردد...
حرف هایــم ، مــُفت اند !
گوش هایـت رآ بگیـــر
بے تــ♥ـو عقربـﮧ هـا را هُل مے دهــم
و تـنهایے ام را سوار اُتــوبــوس
در شهر جا بـﮧ جا مے کــنم
گـوش هایـت را بگیـــربے تـــ♥ــو ...
جنــگ است امــروز (!)
و عـشــ♥ــق حــرف احمقانه اے کـﮧ حراج مے شود !
+ عاشق ڪـﮧ میشوے همـﮧ چیز بے علتــ میشود...و تمامــ دنیا علتـــ میشود ڪـﮧ عشق را از تو بگیرد...
فیزیڪـ بعدتــرها ثابتــ می ڪـند...
در روزهاے بارانے ؛
جاے خـالے آدم ها
بزرگتــر مے شود....!
+ پاییز و بارانے ڪﮧ میزند...عاشقترمــ میڪـند...!
+ گاهے آنقدر دلتنگــ کسے هستے ڪﮧ اگر بفهمد خودشــ از نبودنشــ خجالتــ میڪـشد...
+ آنهایے ڪﮧ به جاے فریاد زدنــ سڪـوتــ میڪـنند...یڪـ روز به جاے اینڪـه صبر ڪـنند در را باز میڪـنند و مے رونــد...!
بـدهـڪـار هـیـچ ڪَس نیسـتـمــ ...
جـز هـمـیـنــ مـــاه (!)
ڪـﮧ از پـشـت مـیـلـﮧ هـا مـے گـذرد
ڪـﮧ مے تـوانـسـتــ
از ایـنـجا نـگـذرد و
جـایـے دیـگـــــر...
مـثـلـآ در وســــط دریـایـے خیـال انـگــیـز
بـچـسـبـد بـﮧ شیشه ے ڪـابـیـنــ یـڪــ تاجــــر پـول دار (!)
بـدهـڪار هـیـچ کـَس نـیـستــمــ
جــز هـمـیـن مـــــاه
ڪﮧ تـو را بـﮧ یـادمــ مـے آورد...
+ چـــــگونـﮧ نگــرانــ نبـاشمـــ جـــانڪمـ؟!
چشـــمانِــ تــــو دیـــواره هــاے سنگے اطــــــراف هــر قلبـــے را
خُـــرد میــڪنــد.....!
مے دانے؟
یڪ وقتــ هایے باید
روے یڪ تڪه ڪاغذ بنویسے
تـعطیــل استــ !
و بچسبانے پشتــ شیشه ے افـڪارتــ
باید به خودتــ استراحتــ بدهے
دراز بکشے
دستــ هایتــ را زیر سرتــ بگذارے
بـﮧ آسمان خیره شوے
و بے خیال ســوتــ بزنے
در دلـتــ بخنــدے به تمامــ افـڪارے ڪه
پشتــ شیشـﮧ ے ذهنتــ صفــ ڪشیده اند
آن وقتــ با خودتــ بگویـے :
بگذار منتـظـر بمانند !
" حسین پناهے "

+ قبل از "خدا حافظے" بر نگـرد و عقبــ را نگاه نکنــ .
بد دردسرے میشود اینــ آخرینــ نـگاه ...
+ دلتنگــ ڪه باشے همه چیز آزارتــ مےدهد.
حتے هواے خوبــ پاییز و نمـ نمـ باران ...
حماقتــ یعنے من
انقدر میرومــ تا تو دلتنگــ من شوے
خبرے از دل تنگــ تو نمے شود برمیگــــردمــ
چون دلتنگتــ مے شـومــ ...(!)

+ دلمــ یڪـ ڪوچه میخواهد
بے بن بستــ
و بارانے نــم نـــم ...
و یـڪ خدا ڪه ڪمے با همــ راه برویمــ !!
+ اینڪه یواشڪے دلتنگش باشے بهتر از اینه ڪه بهش بگے و هیچ جوابے نگیرے...!
+ تا خرخره پر از دلتنگے امــ ...
مرسے ، دیگـﮧ میل ندارمــ ...
+هربار ڪه مے خواهمــ به سمتتــ بیایمــ ،
یادمــ میفتد دلتنگے دلیل خوبے براے تڪرار یڪ اشتباه نیستــ !
+ براے دلخوش ڪردن دیگران چیزے نگویید ڪه بعدا دلیل دلتنگیش شود...

هرچند که خشک چوب این جالیزم
از جای خودم درخت برمی خیزم
از زندگی مترسکی خسته شدم
دارم به خودم کلاغ می آویزم...!


بس که دیوار دلم کوتاه است
هر که از کوچه تنهایی ما میگذرد
به هوای هوسی هم که شده
سرکی می کشد و می گذرد