پــُـر اَز تــ♥ــو . . .

دلَـم خـیـلــے بــیـشتـَـر اَز حَـجـمَـش پـــُر اَست ؛

پــُـر اَز جـآے خــالـے تـــو


پــُـر اَز دلـتـَنـگے بـرآے نگــآهِ تـــو


پــُـر اَز خـآطـرآتِ قــَدَم زَدטּ


دَر کـوچــﮧ پــَس کــوچــﮧ هــآے شـَهـر بـآ تــو


پــُـر اَز حس پــَروآز


پــُـر اَز تــ♥ــو . . .

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد...

http://koumeye-eshgh.persiangig.com/image/%D8%A7%DA%AF%D8%B1%20%D9%85%DB%8C%20%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C.jpg
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی

بـــهم گفت که دوســـتم داره

بـــهم گفت مـــنو مـــیخواد

بـــهم گفت اگه پاش باشه ته ِحادثه مـــیاد

بـــهم گفت که نفس هاشم اگه باشم مـــیمونه

بهم گفت شور بودن رو توی نگام مـــیخونه

دروغ گفت ...دروغ گفت ...


پائیز دارد میرسد

انار نیستم

که برسم در دستهای تو

برگم

پر از اضطراب افتادن .....

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست
و دلم بس تنگ است

باز هم می‌خندم

آنقدر می‌خندم كه غم از روی رود…

زندگی باید كرد

گاه با یك گل سرخ

گاه با یك دل تنگ

گاه باید رویید در پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی‌پایان…

یادته زیر گنبد کبود

دوتا یار بودن و کلی حسود؟

تقصیر همون حسودا بود

که حالا شده یکی بود یکی نبود

توراحس میکنم هردم...


که با چشمان زیبایت مرا دیوانه کردی...


من از شوق تماشایت...


نگاه از تو نمیگیرم....


تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار....


ولی...افسوس...این رویاست....


تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم....


تو با من مهربان بودی...


واین رویا چه زیبا بود....


ولی.... افسوس.... که رویا بود....

خدایا ...!

گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیره ،


نگاهم را به سوی تو و آسمون می گیرم ،


و آنقدر با تو درد دل می کنم ،


تا کم کم چشم ایم با ابرهای بهار مسابقه می گذارند .


و پس از اون که قلبم سبک می شه .


تو می آیی و تمام فضایی دلم را پر می کنی .


آن وقت دیگر آرام می شم .


و احساس می کنم هیچ چیز نمی تونه مرا از پای دربیاره ،


چون تو را در قلبم دارم

دنیای عجیبی شده برای دروغ هایمان خدا را قسم میخوریم . . .

به حرف راست که میرسیم میگوییم جان تو !!!