خدایا . . .

 

ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...


ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.


ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و


ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،


بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد


و علتی برای چشم به راه دوختن


و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم...

 

امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر


با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.


چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

 

امشب دیگر اجازه نخواهم داد که


قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...


چون این بار، (من) اینطور خواسته ام،


هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم


و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...

 

باور کن...


 که دیگر باور نخواهم کرد عشق را...


دیگر باور نمی کنم محبت را...


و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد..دلنوشته(3)

خیلی ها دلم و شکستند ، دیگه تحمل ندارم . . .

 

شب بیا با هم بریم سراغشون من نشونت میدم تو ببخششون . . . !

دستهایت را مشت میکنی

                            میگویی:گل یا پوچ؟

                                                آرام در دلم میگویم

                                                                     فقط دستهایت...

می خواهم برایت بنویسم اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟


از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی...


یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،مجبور به زیستن هستم.

 

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بودیا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟


از چه بنویسم؟

 

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

 

ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

 

از چه بنویسم؟از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

 

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،


دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من


که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.


شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی


وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکار شناخته شدم.
 

نه! نه! شاید هم گناه را به گردن


چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود.


عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشودو تو معنای (دوست داشتن) را درک کنی...


امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...


از من بریدی و از این آشیان پریدی..

بیزارم از تمام مرغ هایی که دون خوردنشون پیش ماست 


اما تخم گذاشتنشون واسه دیگران،


     برو مرغ من...


  ولی اینو بدون بوی کباب شدنت روزی به مشامم میرسه....


تعداد دقیق مژه هایت را میدانم

تعجب نکن ، مگر زندانی کاری جز شمردن میله های زندانش دارد ؟

صبورم...


صبورم...

بازم صبوری میکنم!اما حواست باشد که من غرورم را


به راحتی به دست نیاوردم...


که هر وقت دلت خواست خردش کنی...


غرور من اگر بشکند!! تکه هایش شاهرگ زندگی تو را نیز


خواهند زد!